در آغوشـم بگیـــر
کـه هراسی نیست مــرا، از سرمــای استخـوان سـوز ِ تـن ِ تـــو
یک بـار، و تمــام
درون شب...
نـوازش های گم شـده ی لبــــ هـا و دستــ هـایت را، تــن به یـاد دارد؛
تــا آغوشـت هست
گمـان نکنــم باقــی زمستان هـم حتـی ذره ای سردم بشـود!