Links

Old SHoUT

Archive

  • ارديبهشت, 1388
  • فروردين, 1388
  • اسفند, 1387
  • بهمن, 1387
  • دي, 1387
  • آذر, 1387
  • آبان, 1387

Feed

RSS 2.0
ATOM 1.0
OPML

او " 6 "
1388/11/04 ساعت 00:37:28

...

...

...

 

پ.ن. این پست به زودی تکمیل خواهد شد. برای او.

 

(9) Comments


او " 5 "
1388/04/26 ساعت 02:14:27

 

دوسـِـت دارم؛ حالیتـــه؟!

 

Comment


او " 4 "
1388/02/17 ساعت 22:31:34

 

دل سپــرده ام به دلی که نیمــه است، نصفــه است، ناتمـام است.

 

(1) Comments


او " 3 "
1388/02/12 ساعت 00:15:42

 

اشتیاقی به هم آغوشی با بهار ندارم. گوشه ای تنها کز می کنم، تا خوابم ببرد. پلک هایم شل می شوند، می افتند روی چشمانم.. نفسم تند و تند تر می شود. خیالاتی می شوم، عاشقانه هایش مدام می پیچد توی گوشم.. آرام آرام رشد می کنند، بلند می شوند، می پیچند لای انگشتان پاهایم، دور ساق پا، دور کمرم، قفسه سینه ام را محکم فشار میدهند.. دور بازو هایم، می پیچند لای انگشتان دستم، یکی یکی.. تا گردنم بالا می آیند، تا لب گوشم که می رسند دیگر رشد طولی ندارند فقط محکم و محکم تر، همان جا نگه ام میدارند.. نسیم ملایمی می وزد توی اتاق، لای موهایم، تکانشان می دهد، پخش شان میکند روی شانه هایم ..لبهایم بی اراده باز میشوند، می وزد؛ نسیم نیست دیگر، باد می شود. می وزد  و می رود توی دهانم، شُش هایم را پر میکند.. دنبال چیزی می گردد... می گرددُ می گردد درگیری و غوغاست در  دلم، آن را حس میکنم، کار خودش را خوب بلد ست، پیدایش میکند با همان سرعت که آمده بر میگردد، مثل طوفان.. پلک هایم جان می گیرند، چشمانم را با احتیاط باز می کنم  آرام، خیلی آرام.. دستانم آزاد می شوند، آزاد تر.. دور گردنم، بازو، انگشتانم، قفسه سینه، نفسی عمیق، عمیق تر، کمر، پا.. حالا بدنم آزادست.. می نشینم؛ شانه هایم را بالا می اندازم همراه با دَم، و با بازدمم رهایشان می کنم؛ لبخندی می نشیند روی لب هایم.. آرام می شوم... صدایی می آید؛ پشت سرم را نگاهی می اندازم، خداحافظی می کند...

دور خودم می چرخم، می خندم، می رقصم...

تــو کـه بیایــی، تــا خود صبح هـم آغـوش بهــار می شــوم.

 

(5) Comments


او " 2 "
1388/02/11 ساعت 22:03:18

 

فاصله ی بین دل من و تو  را درک میکنم؛ اما.. اما میدانم فاصله ی بین من و تو چقدر زیاد تر میشود.. و چقدر نمیتوانم درکش کنم ... چند ماه میشود؟ چند روز؟

اگر میدانستی دخترکت چقدر دلتنگت میشود... حتی..

 

Comment


او
1388/02/06 ساعت 22:10:37

 

آرامم نمی گـذارد

                    خیـال ِ  قهــوه ای چشمــی

 

(3) Comments


Menu

Home
About
Contact

Collections

رفیـق
یک مــرد
مــرد ِ مــن
خدای مــن
24 سالگــی ام
چه فرقـی می کنــد؟!
او
بهـانــه ی مــن!
CUDDLE
سکوتــــ
NowaDays
Night
بانــو
؟!
مــن
تــو
آرام بگـیــر
و...