اشتیاقی به هم آغوشی با بهار ندارم. گوشه ای تنها کز می کنم، تا خوابم ببرد. پلک هایم شل می شوند، می افتند روی چشمانم.. نفسم تند و تند تر می شود. خیالاتی می شوم، عاشقانه هایش مدام می پیچد توی گوشم..آرام آرام رشد می کنند، بلند می شوند، می پیچند لای انگشتان پاهایم، دور ساق پا، دور کمرم، قفسه سینه ام را محکم فشار میدهند.. دور بازو هایم، می پیچند لای انگشتان دستم، یکی یکی.. تا گردنم بالا می آیند، تا لب گوشم که می رسند دیگر رشد طولی ندارند فقط محکم و محکم تر، همان جا نگه ام میدارند.. نسیم ملایمی می وزد توی اتاق، لای موهایم، تکانشان می دهد، پخش شان میکند روی شانه هایم ..لبهایم بی اراده باز میشوند، می وزد؛ نسیم نیست دیگر، باد می شود. می وزد و می رود توی دهانم، شُش هایم را پر میکند.. دنبال چیزی می گردد... می گرددُ می گردد درگیری و غوغاست در دلم، آن را حس میکنم، کار خودش را خوب بلد ست، پیدایش میکند با همان سرعت که آمده بر میگردد، مثل طوفان.. پلک هایم جان می گیرند، چشمانم را با احتیاط باز می کنمآرام، خیلی آرام.. دستانم آزاد می شوند، آزاد تر.. دور گردنم، بازو، انگشتانم، قفسه سینه، نفسی عمیق، عمیق تر، کمر، پا.. حالا بدنم آزادست.. می نشینم؛ شانه هایم را بالا می اندازم همراه با دَم، و با بازدمم رهایشان می کنم؛ لبخندی می نشیند روی لب هایم.. آرام می شوم... صدایی می آید؛ پشت سرم را نگاهی می اندازم، خداحافظی می کند...
دور خودم می چرخم، می خندم، می رقصم...
تــو کـه بیایــی، تــا خود صبح هـم آغـوش بهــار می شــوم.