24 سالگی ام را در حجـم محصور یک چهار دیوار می گذارم و اندوهی را آوار میکنم در همان حجم کوچک و هیچ شانه ُ نشانه ای را برای همراهی کنارش نمی گذارم.. اندوهی که سقف چهار دیوار را بشکافد و بعد دلش را.. تا یاد بگیرد به هنگام غم سراغ هیچ معشوقه ای نرود زار بزنــد...
می خواهم تنها تر از همیشه باشم. در اتاقی که فقط خودم در آن جای می شوم و آوار شوم بر سر کلمات و کلمات معشوقه های خوبی شوند، با هم زار بزنیم ،ببوسند مرا و برایم عریان تر از همیشه دلبری کنند....